خط خطی
یاد آن روز که در صفحه ی شطرنج دلت... شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن.... اینکــه گناه نیســت چه روز و چه شــب مخوان مرغ ســحر ترسم که دلدار به بال خود حجابی کن به رویش نویسم نامـه ای از بی نوایی ببندم بر پر مرغ هوایـــــی ببر مرغک به دست دلبرم ده بگو صد داد و بیداد از جدایی دیری ست که دلدار پیامی نفرستاد د نامه فرستادم و آن شاه سواران پیرانه سرم عق جوانی به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گیر ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد










بوسه مگر چیست فشار دولب!













شود آن نازنین از خواب بــیدار
که تا شبنم نریزد روی دلدار
![]()
ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد
پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد

نظرتون چیه؟


